من یه مادرم با افتخار چون اعتقاد دارم قشنگترین اتفاق زندگیم به جرات میتونم بگم بدنیا اومدن پسرم هست 

خیلی دوسش دارم 

شاید تمام اینکه من تو این سه سال موندم تحقیر شدم زجر کشیدم تنهایی کشیدم این بود که حس مادرانه نمیذاشت برم و پاهامو میبست .....

حالا بعد سه سال فهمیدم که دیگه موندن جایز نیست چون تمام دلایلی که براخودم میچیدم به پوچی رسید

یکی از مهمترین دلیلام هم این بود که پسرم در حسرت پدر نمونه........

دیدن حست و سکوت بچه ها بدترین چیز تو دنیا برای یه مادر .....

ایشالله نصیب هیچ مادری نشه

خواستم بشینم از اولین روزا بنویسم تا همین امروز 

اما بنظرم فایده ایی نداره من این وبلاگو درست کردم که روزای ایندمو بسازم نه گذشته رو مرور کنم 

بزار گذشته تو همون گذشته بمونه 

یه دفتر جدید و روزهای جدید.....